خاطرات یک دختر فوتبالی‎

 نخستین‌بار بعد از شکست عشقی اولم فوتبال را به صورت جدی دنبال کردم. برادرم نشسته بود و بعد از باخت میلان در فینال ‏استانبول مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. بدبختی این‌جا بود که اون مرتیکه‌ بچه ننه و بی‌لیاقت که باهاش کات کردم، خیلی شبیه ‏نستا بود. یعنی حداقل من دوست داشتم که شبیه نستا ببینمش. وقتی اشک‌های تنها برادرم را در کنار اشک‌های آلساندرو نستای ‏جذاب دیدم، دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و تا صبح با این ترجیع‌بند که نستا این حق ما نبود گریه کردم. حقیقتش تیم ‏آن سال‌های میلان جان می‌داد برای دل بستن. از یاپ استام و کافو و یکی دوتای دیگر که بگذریم، هر کدام‌شان می‌توانستند تا ‏سال‌ها شما را دل‌بسته‌ خودشان کنند. از مالدینی بگویم که حتی مادربزرگم هم ترجیح می‌داد جای سریال‌ نرگس بنشیند بازی‌های او را ‏ببیند و برای سلامتی‌اش دعا کند، یا نستای خودم یا گتوزوی خشن و پیرلوی لطیف؟ شوچنکو با آن موهای طلایی‌اش چه؟ کاکا ‏را که نگو؟ تیم در حدی خوب بود که هروقت نستا اذیتم می‌کرد و دلم ازش می‌گرفت، با نزدیک شدن به مالدینی و ‏گتوزو حسابی لجش را در می‌آوردم تا دیگر هوس نکند دل من را بشکند. بعد از آن تیم، دیگر هیچ تیمی پیدا نشد که این همه ‏دختر در سرتاسر جهان آرزوی موفقیتش را داشته باشند‎.