قصه یک حادثه

چیزى به غروب نمانده. گیج و بهت زده از روبه‌روى خرابه ها و لا به لاى چادرها و کانکس ها در میانه گورستان میگذرم و تصویر رنگ پریده و نیمه جان همسر سر مهندس کشتى سانچى و صداى ملتمس و پریشان اش دوباره در سرم جان مى گیرد: « به خدا خواسته غیر منطقى ندارم، مگه اینا جونشون رو کف دستشون نگذاشتن براى این مملکت، اگه شما میآمدید، اگه دوربینتون رو مى آوردید، اگه حال و روز اون خانواده ها رو اونجا میدیدید، اگه به دنیا نشون مىدادید، شاید دلشون میسوخت، به خدا در حقشون کوتاهى کردن، بیاین حال خانواده‌ها رو ببینین، نیاین تو خبر از خسارت و بیمه بگین، من دلم براى همه اونا آتیشه…، من فقط اومدم اینجا خواهش کنم، التماس کنم، هر کى بیاد، رئیس جمهوری، رهبر،به پاش بیفتم، پاشُ ببوسم، دستشُ ببوسم، بگم به دادشون برسین، به خدا هنوز امید هست، به دادشون برسین…!»در میانه این افکار صدایى من را به خود میآورد:«عمو،شما خیّرى؟» سرم را بر مى گردانم. فرشته زیباى کوچکى در برابرم ایستاده. نه، من خیّر نیستم. «دارى از چى عکس می‌گیرى، عمو؟» جواب دقیقى ندارم که به او بدهم. در عوض مى‌پرسم که آیا او هم در اینجا زندگى مى‌کند. پاسخ مثبت است: با پدر و مادر و برادر کوچک ترش، در یک کانکس آن روبه‌رو. «عمو می‌آیى جاى ما رو ببینى؟» به دنبالش راه مى‌افتم. در راه مى‌گوید:« مادرم هر چى غذا برام بریزه تا تهش رو مى‌خورم.» تشویقش مى‌کنم که از دختر زیبا و خوبى مثل او، همین انتظار را داشتم. مى‌ایستد و با تعجب من را نگاه مى‌کند. اشتباهى از من سر زد؟ چند لحظه اى سکوت. «آخه ما دیگه یخچال نداریم.» دوباره راه مى افتد. راه مى‌افتم. «تلویزیون و ماشین لباس شویى هم دیگه نداریم. همه‌اش از بین رفت.»  چند گور جلوتر، جاى خانه شان را با انگشت نشان مى‌دهد و جلوتر مى‌دود تا مادر و پدرش را صدا بزند. میدانم که بى شک من را به داخل براى پذیرایى دعوت مى‌کنند. زلزله هر چه را ویران کرده باشد، بر بزرگوارى، مهربانى و مهمان نوازى این مردمان هیچ اثرى نداشته. «بفرمایید داخل. چای آماده است.» نمى‌گویم که قرار نشستن ندارم و چیزى از گلویم پایین نمى رود. به هر بهانه اى شده دعوتشان را به وقت دیگرى مى سپارم.راهم را از کناره گورستان میگیرم و سردرگم تَر و گیج تَر از پیش دوباره در خود فرو میروم:«من دلم براى همه اونها آتیشه. بیاین حال خانواده ها رو ببینین. بدادشون برسین، .. هنوز امید هست.»

برچسب ها :