رابطه گوش درد اوباما با برنامه هسته ای ایران

«سرزمین موعود» از امروز برای فروش عرضه شد

چهل‌و‌چهارمین رئیس‌جمهوری ایالات متحده موضوعاتی را در خاطرات خود تحت عنوان «سرزمین موعود» که از روز سه‌شنبه برای فروش عرضه شد، افشا کرد.

شهروند آنلاین: دیمیتری مدودف، رئیس‌جمهوری سابق فدراسیون روسیه در سال 2010 و باراک اوباما رئیس‌جمهوری سابق آمریکا تقریبا هفتگی در مورد برنامه هسته‌ای ایران و اعمال تحریم های شورای امنیت سازمان ملل علیه تهران تلفنی و تا حد گوش درد گفت‌وگو می کردند. چهل‌وچهارمین رئیس‌جمهوری ایالات متحده این موضوع را در خاطرات خود تحت عنوان «سرزمین موعود» که از روز سه‌شنبه برای فروش عرضه شد، افشا کرد.

او می‌نویسد چگونه واشنگتن در سال 2010 توانست حمایت مسکو و پکن را در پذیرش قطعنامه 1929 شورای امنیت سازمان ملل به دست بیاورد که به موجب آن تحریم‌های سختی علیه ایران در رابطه با توسعه برنامه هسته‌ای فراهم شد.

اوباما می‌افزاید: «مشارکت روسیه و چین حاصل تلاش مشترک تیم ما بود. هیلاری [کلینتون] و سوزان رایس زمان زیادی را صرف متقاعدکردن، جذب‌کردن و گاه تهدید همتایان روسی و چینی‌مان کردند. در حاشیه هر اجلاس بین‌المللی که شرکت می‌کردم، من با آنها وقت خود را صرف غلبه بر بن‌بست مذاکرات می‌کردیم تا از بن‌بست مذاکرات عبور کنیم. وقتی به تاریخ رأی‌گیری در شورای امنیت نزدیك می‌شدیم، به نظر می‌رسید كه هفتگی با تلفن صحبت می‌كنیم او در پایان یك گفت‌وگوی طولانی چنین با شوخی گفت: «گوشهای‌مان درد می‌گیرد».

در پیشگفتار کتاب آمده است: در اواخر دوره ریاست‌جمهوری من و میشل برای آخرین‌بار سوار هواپیمای Air Force One شدیم و برای استراحتی با تأخیر طولانی به غرب سفر کردیم. فضای هواپیما تلخ و شیرین بود. از نظر جسمی و روحی هر دو ما خسته بودیم، نه تنها به خاطر سختی هشت سالی که سپری شده بود بلکه از نتایج غیرمنتظره انتخاباتی که در آن کسی که کاملا مخالف هر آنچه برای آن ایستاده بودیم به عنوان جانشین من انتخاب شده بود. با وجود این در حالی که دوره خود را به پایان رسانده بودیم، از اینکه می‌دانستیم بهترین تلاش خود را انجام داده‌ایم، رضایت داشتیم -و هرچقدر هم که به عنوان رئیس‌جمهوری کوتاهی کردم و فارغ از هر پروژه‌‌ای که به آن امید بسته بودم اما موفق به انجام آن نشدم، می‌دانستم که کشور در وضعیت بهتری نسبت به زمانی که من شروع کرده بودم، قرار دارد.»

به مدت یک ماه، من و میشل دیر خوابیدیم، شام‌های آرام می‌خوردیم، پیاده‌روی طولانی داشتیم، در اقیانوس شنا می‌کردیم، به امور مالی شخصی و خانوادگی می‌رسیدیم، عشق‌مان را دوباره کشف می‌کردیم و برای برهه بعدی زندگی با حادثه کمتر اما امیدوار به رضایت بیشتر برنامه‌ریزی می‌کردیم. برای من، این سفر شامل نوشتن خاطرات ریاست‌جمهوری هم بود و زمانی که با یک قلم و پد زرد نشستم، یک طرح کلی از کتاب در ذهنم بود. (من هنوز هم دوست دارم که مطالب را به صورت دستی بنویسم، متوجه هستم یک کامپیوتر حتی به ناصاف‌ترین پیش‌نویس‌های من نیز جلای زیادی می‌‌بخشد و افکار نیمه‌پخته را مرتب می‌کند.)

نخستین و مهم‌ترین مورد اینکه من امیدوار بودم بتوانم صادقانه زمان حضورم را در دفتر ریاست‌جمهوری شرح دهم -نه فقط یک سیر تاریخی از وقایع مهمی که تحت نظر من رخ داده و شخصیت‌های مهمی که با آنها ارتباط داشتم بلکه همچنین گزارشی از برخی جریان‌های متقابل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی که به تعیین چالش‌هایی که دولت من با آن روبه‌رو بوده و انتخاب‌هایی که من و تیمم در پاسخ به آنها انجام داده‌ایم، کمک کردند.

در صورت امکان می‌خواستم به خوانندگان این بینش را بدهم که رئیس‌جمهورشدن در ایالات متحده چگونه است. من می‌خواستم پرده را کمی عقب بزنم و به مردم یادآوری کنم که به‌ رغم قدرت و شکوه، ریاست‌جمهوری هنوز فقط یک شغل است و دولت فدرال ما مانند بقیه یک کار انسانی است و مردان و زنانی که در کاخ سفید کار می‌کنند همان ترکیبی از رضایت، ناامیدی، اصطکاک در دفتر کار، پیروزی‌های کوچک روزمره را مانند بقیه همشهریان خود تجربه می‌کند.

سرانجام من می‌خواستم یک داستان شخصی‌تر بیان کنم که ممکن است برای جوانان که زندگی در بخش خدمات عمومی را در نظر دارند، الهام‌بخش باشد: اینکه چگونه کار من در سیاست واقعا با جست‌وجو برای مکانی مناسب شروع شد، روشی برای توضیح شاخه‌های مختلف میراث مختلط دولت من و اینکه چگونه تنها با بستن واگنم به چیزی که بزرگ‌تر از خودم بود درنهایت توانستم به جامعه و اهداف زندگی خود دست پیدا کنم.

فهمیدم که می‌توانم همه اینها را در 500 صفحه پیاده کنم. انتظار داشتم تا یک سال دیگر تمام شود.

منصفانه است که بگوییم روند نوشتن دقیقا همان طور که برنامه‌ریزی کرده بودم پیش نرفت. به‌رغم بهترین نیات، طول و دامنه کتاب گسترش یافت و به همین دلیل درنهایت تصمیم گرفتم آن را به دو مجلد تقسیم کنم. من به شکل دردناکی می‌دانم که یک نویسنده با استعدادتر می‌توانست راهی برای بیان همان داستان با اختصار بیشتر پیدا کند (به هر حال، دفترخانه من در کاخ سفید درست کنار اتاق خواب لینکلن واقع بود، جایی که یک کپی امضاشده از نطق ۲۷۲ کلمه‌ای گتیسبورگ درون یک محفظه شیشه‌ای قرار دارد). اما هر بار که می‌نوشتم -چه برای توصیف مراحل اولیه مبارزات انتخاباتی‌ام یا نحوه مدیریت دولتم در بحران مالی یا مذاکره با روس‌ها برای کنترل تسلیحات هسته‌ای یا عواملی که به بهار عربی منجر شدند- درمی‌یافتم که ذهنم در برابر یک روایت ساده خطی مقاومت می‌کند.

غالبا احساس وظیفه می‌کردم که زمینه تصمیماتی را که خودم و دیگران گرفته‌ام فراهم کنم و نمی‌خواستم آن پیش‌زمینه را به پاورقی یا ضمیمه انتهایی منتقل کنم (از پاورقی‌ها و ضمیمه‌ها متنفرم). من کشف کردم که همیشه نمی‌توانم انگیزه‌هایم را فقط با مراجعه به داده‌های اقتصادی یا یادآوری یک جلسه توجیهی کامل دفتر بیضی‌شکل توضیح دهم، زیرا آنها به واسطه مکالمه‌ای که با یک غریبه در طول تبلیغات انتخاباتی داشتم، بازدید از یک بیمارستان نظامی یا یک درس کودکی که سال‌ها قبل از مادرم آموختم، شکل گرفته بودند. خاطرات من بارها و بارها جزئیات ظاهرا اتفاقی را بالا می‌آورد، به شکلی که فعالیت عمومی من هرگز نمی‌توانست تجربه زنده‌ام از هشت سال زندگی در کاخ سفید را به همراه داشته باشد. (تلاش برای یافتن مکانی محرمانه برای کشیدن سیگار عصرانه یا خنده‌هایی ‌که من و کارمندانم هنگام بازی با کارت‌‌ها در سفر خارجی با Air Force One داشتیم.)

فراتر از تلاش برای قراردادن کلمات در یک صفحه، آنچه که من کاملا پیش‌بینی نمی‌کردم نحوه اتفاقات در طی بیش از سه سال و نیم گذشته از آخرین پرواز با هواپیمای Air Force One بود. این کشور درگیر یک بیماری همه‌گیر جهانی و به تبع آن یک بحران اقتصادی شد که به مرگ بیش از 230،000 آمریکایی، تعطیل‌شدن مشاغل و بیکاری میلیون‌ها نفر در سراسر آمریکا شد. در ایالت‌های مختلف، مردم از هر طیف به خیابان‌ها ریختند تا به مرگ زنان و مردان سیاه‌پوست غیرمسلح به دست پلیس اعتراض کنند. اما شاید نگران‌کننده‌تر از همه دموکراسی ماست که در آستانه بحران قرار گرفته است -بحرانی که ریشه در یک رقابت اساسی بین دو دیدگاه مخالف دارد که آمریکا چیست و باید چه باشد. بحرانی که بدنه سیاسی را دچار تفرقه، عصبانیت و بی‌اعتمادی کرده و به نقض مستمر هنجارهای نهادی، ضمانت‌های قانونی و پایبندی به حقایق اساسی که هر دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات قبلا آن را مسلم می‌دانستند، انجامیده است.

البته این مشاجره‌ای جدید نیست و از بسیاری جهات معرف تجربه آمریکاست که در اسناد بنیادی گنجانده شده و می‌تواند به طور همزمان همه مردم را برابر اعلام کند و در عین حال یک برده را به عنوان سه‌پنجم یک فرد حساب کند. این در نظرات اولیه دادگاه ما بیان می‌شود، همان طور که رئیس دادگستری ایالات متحده صریحا به بومیان آمریکایی توضیح می‌دهد که حقوق قبیله آنها برای انتقال اموال قابل اجرا نیست؛ زیرا دادگاه فاتحان ظرفیتی برای به رسمیت شناختن ادعاهای عادلانه تسخیرشدگان ندارد. در قلب این نبرد طولانی‌مدت، یک سوال ساده وجود دارد: آیا برای ما مهم است که واقعیت آمریکا را با ایده‌آل‌های آن مطابقت دهیم؟ اگر چنین است، آیا واقعا معتقدیم که تصورات ما از خودگردانی و آزادی فردی، برابری فرصت‌ها و برابری درمقابل قانون، در مورد همه افراد صدق می کند؟ یا ما در عمل، اگر نه در اساسنامه، متعهد شده‌ایم که این موارد را برای افراد ممتاز رزرو کنیم؟

به تشخیص من کسانی هستند که معتقدند زمان آن فرا رسیده است که این افسانه را کنار بگذاریم که بررسی گذشته آمریکا و حتی نگاهی گذرا به عناوین امروز نشان می‌دهد که آرمان‌های این ملت همواره در درجه دوم تسخیر و انقیاد، یک سیستم طبقاتی نژادی و سرمایه‌داری متجاوز بوده است و اینکه وانمود کنیم  غیر از این است، همدستی با بازی‌هایی است که از همان ابتدا متقلبانه بوده است و اعتراف می‌‌کنم که در طول زمان نگارش کتاب -همان طور که در دوره ریاست‌جمهوری خود و تمام آنچه که از آن زمان تا کنون اتفاق افتاده تأمل کرده‌ام- زمان‌هایی وجود داشت که مجبور شدم از خود بپرسم که آیا در گفتن حقیقت بیش از حد معتدل هستم؟ همان طور که از نظر گفتاری یا عملی درباره آن بیش از حد محتاط بوده‌ام؟ چون من اطمینان داشتم که با توسل به آنچه لینکلن «فرشتگان بهتر طبیعت خود» می‌نامید، شانس بیشتری برای هدایت ما در جهت آمریکایی که به ما وعده داده‌شده، دارم.

ممکن است به این مطالب نیز علاقه‌مند باشید

ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

از اینکه دیدگاه خود رو با ما در میان گذاشتید، خرسندیم.