جاده آخر دنیا کجاست؟

قاب عکسی که روی نیمکت کلاس گذاشته می شد، انگار موشکی بود که برای ویرانی تو آمده بود

انگار در رژه روزها، جا مانده ای را می مانی که هر چقدر می دود نمی رسد. نه از دویدن به عقب و نه در دویدن رو به جلو. چه رازی است که آن حال وهوا، آن عطر و خلوص را نمی توانی در میان جمعیتی دیگر بیابی.

آن زمانها ، خودت می رفتی جایی که دلت رفته است. و دل چه کسی بود که نرود؟ برود جایی که همه رفته اند؛ پیر و جوان. آنکه سوزی در دل داشت لابد که می رفت. آنهمه شور و شوق بود که نگو. درس و بحث را می شد گذاشت برای زمانی دیگر. حالا نوبت شیدایی بود. قاب عکسی که روی نیمکت کلاس گذاشته می شد ، انگار موشکی بود که برای ویرانی تو آمده بود. گفته و نگفته به والدین، شال و کلاه می کردی و فردایش جایی بودی که دیگر خبری از سوت قطار نبود. یک جامعه جدید. آدمهای جدید. سبک زندگی جدید و آماده عملیات که می شدی، آنجا دیگر عصر خمپاره و موشک نبود. عصر اعجاز کلمات بود. پرواز و رهایی بود و بستن عهد اخوت. گریه های نیمه شبانت در روز جاری می شد و در ملغمه دود و آتش ، تو بودی که جا مانده بودی و حسرت یکبار دیگر دیدن روی یاران. صداها هنوز در گوشم است. گویی سمفونی خلقت را بار دیگر دمیدن گرفته بودند. خلقتی به غایت بی نقص.

الان چه مانده است برای تو؟ نمی شود رازهای مگو را بر ملا ساخت. نمی شود آنچه را که دیده ام و شنیده ام بر زبان بیاورم چرا که به زبانی دیگر است. به نگاهی دیگر. انگار در رژه روزها، جا مانده ای را می مانی که هر چقدر می دود نمی رسد. نه از دویدن به عقب و نه در دویدن رو به جلو. چه رازی است که آن حال وهوا، آن عطر و خلوص را نمی توانی در میان جمعیتی دیگر بیابی. شعارها بسیارند و آن شعور، آن هجای مقدس، گویی در برهه ای باریدن گرفته بود که زمین به آسمان می رسید. ما را چه شد که آسمانمان را از زمین جدا ساختند.چه شد که زمینی ماندم؟

نمی توانم بگویم که تا چه حد داغدار عزیزانمم. تا چه حد پریشان و تا چه حد در حسرت آن لبخندها. آنهمه نغمه انسانی که هنوز هم در لابلای صفیر گلوله ها پنهان مانده است. خاطرات آن روزها و سالها ، با قوتی بیش از پیش، هنوز هستند با اینکه سی و دو سال از خاتمه  جنگ می گذرد. مجتبی هر روز که بیدار می شوم به نماز ایستاده است. رضا از پنجره دیده بانی می کند. عبدالله بر بام ایستاده است و مردم را به کمک فرا می خواند. کاظم کمین کرده است و حمید می خواهد بدود و برود روی مین. ومن که از خانه بیرون می زنم می مانم که چرا ماندی تا اسیر شوی. اسیر زندگی .اسیر مردمی که هر روز نگاه ملامتگرشان تو را به حزنی جدید سوق می دهد.

پیش خودم می گویم کاش از محسن  می پرسیدم که الان جاده آخر دنیا کجاست؟ کاش از رضا می پرسیدم که با چشمان نخفته چگونه می توان خوابید؟ کاش حیدر از من نمی رنجید. کاش رسول …. حیف که اندک بودم با آنان که جاودانه شدند و وه که چه قدرناشناس بودم.

خسته ام و با اینهمه می دانم که باید از آنان نوشت. نمی شود که خونشان هنوز تازه نباشد. نمی شود.

ممکن است به این مطالب نیز علاقه‌مند باشید

ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

از اینکه دیدگاه خود رو با ما در میان گذاشتید، خرسندیم.