مرور برچسب

#امیرمسعود_فلاح

جان جانان

 امیرمسعود فلاح- از حمام که آمدم بیرون خواستم به اتاقم بروم اما مامان اصرار کرد «حالا بیا بشین ناهارتو بخور جون بگیری.» بعدش…

بر باد رفته

امیرمسعود فلاح- با بچه‌ها رفتیم جیره استحقاق‌مان را گرفتیم و بعدش رفتیم آسایشگاه. سرگروهان آمد و توجیه‌مان کرد و نوبت تقسیم کار…

عشق آتشین

امیرمسعود فلاح- دم در پادگان، مثل دم در مدرسه‌ها روز اول مهر شده بود. همه با والدین‌شان آمده بودند. سمت چپم یک پدر و پسر بودند. به…

عزیزِ جونِ دل

امیر مسعود فلاح- شب عجیبی بود. هجوم افکار مانع خوابم بود. چطور با مامان و بابا خداحافظی کنم؟ با اشک‌هایشان وقتی راه افتادم و از…

به سوی سرنوشت

امیرمسعود فلاح- یک‌ماهی که تا اعزام وقت داشتم، تمام راهنمایی‌هایی که دوستان معتبرم برای عقب‌انداختن اعزامم می‌کردند، بدون استثنا…

در آستانۀ در

امیرمسعود فلاح- سرانجام پس از یک دهه تحصیلات دانشگاهی (که می‌شد در همان مدت آپولو هوا کرد و پوزیشن ناسا گرفت) صبح یک روز سرد…

خاطراتِ جعلیِ خدمت

امیرمسعود فلاح- احتمالا شنیدید که بعضی دخترها برای پیداکردن شوهر دانشگاه می‌روند، بعضی پسرها برای فرار از سربازی. وقتی هم که با…