خودم را بالای طناب دار دیدم

 روایت آرمان عبدالعالی از مواجهه با چوبه دار، پسر جوانی که از اعدام برگشت

لاغر تر از همیشه به نظر می رسد. رنگ پریده با چهره ای مضطرب. اصلا شبیه به 5 سال پیش نیست. آن روز پاییزی که او را برای اولین بار دستبند به دست از راهروهای این دادگاه گذرانده و مقابل 5 قاضی جنایی بردند. جلسه رسیدگی  پرونده قتل غزاله  روز شنبه در  دادگاه کیفری یک استان تهران برگزار شد.آرمان   به اتهام قتل غزاله  بعد از 7 سال دوباره پیش روی قضات دادگاه ایستاد و جزئیات کشته شدن دختر مورد علاقه اش را بازگو کرد. انکار کرد قتل غزاله را؛ “غزاله پایش سر خورد و روی زمین افتاد. از ترسم جسدش را درونی سطل زباله انداختم.” این تنها ادعایی بود  که آرمان در مقابل هیات قضایی داشته و هنوز هم دارد. اما اینکه جسد کجاست هنوز هم مشخص نیست و در این دادگاه هم باز هم مشخص نشد. 

پس از جلسه رسیدگی  آرمان به همراه مامور زندان دقایقی در دفتر شعبه پنجم دادگاه کیفری می نشیند تا وقت برگشتن به زندان برسد.پدرش از مامور اجازه می گیرد و یک گز به او می دهد تا رمقی یابد اما آرمان می گوید چیزی از گلویش پایین نمی رود.
از او می پرسم تجربه مواجهه با چوبه دار چطور بود و از او می خواهم در مورد روز اعدام حرف بزند.
می گوید:«تا به حال چوبه دار دیده اید؟»
به صورتش زل زده ام که بفهمم که در پس این سوال به چه می خواهد برسد.
می گوید:«شاید در فیلم ها دیده باشید اما اصلا آنطور که دیده اید نیست. باید سرتان را بالا بگیرید تا طناب دار را ببینید. بعد می دانید آن بالا چه می بینید؟»
منتظر جوابم نمی ماند و می گوید:«خودتان را می بینید.»
بغض مادرش می شکند و به من می گوید که از آن روز چیز بیشتری از آرمان نپرسم. می گوید که طاقت ندارد بایستد و توصیف لحظه ای را بشنود که می خواستند جگرگوشه اش را دار بزنند.
آرمان با چشم های اشکبار می گوید:«من یک لحظه خودم را بالای طناب دار دیدم. قبل از آن و بعد از آن هم هر شب در کابوس هایم لحظه اعدام شدنم را دیدم.می دانم بالاخره می خواهند مرا قصاص کنند.»
می گویم:«چه چیز باعث شده اینقدر ناامید باشی؟»
می گوید:«بعد از تجربه رفتن تا پای چوبه دار،آدم دیگر به چیزی می تواند امیدوار باشد؟»
بعد ادامه می دهد:«یکشنبه بود که من را صدا زدند.همان لحظه فهمیدم که می خواهند من را به سوییت ببرند.این لحظه ای است که هر محکوم به قصاصی صد بار در ذهن خودش تصویر می کند.بعد با خانواده ام ملاقات کردم اما در آن لحظه ها به حدی اضطراب و تشویش داشتم که اصلا یادم نیست چه حرف هایی به خانواده ام می زدم.داشتم پای چوبه دار می رفتم.من فقط اشتباه کرده بودم اما قتل نه!»

می گوید:«فقط برای دل خوشی پدر و مادرم سعی کردم درس بخوانم. شرمسارشان بودم. در زندان دیپلم گرفتم و رشته مهندسی پزشکی خواندم.اما در طول روز زیاد برای درس خواندن زمان نمی گذاشتم. یعنی نمی توانستم به این پرونده و این اتفاق فکر نکنم و تمرکز کنم. برای همین نمی توانستم زمان زیادی را به درس خواندن اختصاص دهم.اما هرطور بود، به خاطر دل پدر و مادرم خودم را به سمت درس کشاندم.»

می گویم:«می دانی چرا در آخرین لحظه به تو فرصت دادند؟»
می گوید:«نه نمی دانم.من حتی نمی دانستم که هنرپیشه ها دارند در فضای مجازی برای بخشش من تلاش می کنند.چون من در سوییت بودم و با کسی در ارتباط نبودم.»
باز می پرسم:«یعنی فکر می کنی تلاش هنرپیشه ها موثر بود؟»
می گوید: نمیدانم چقدر ولی مطمئنم نیت آنها خیر بوده
دلم می خواست وصیت نامه ای بنویسم اما کاغذ و خودکار نداشتم.آن لحظه بزرگترین دغدغه ام این بود که یک نفر برایم کاغذ و خودکار بیاورم.
بعد انگار که کشف بزرگی کرده باشد “آهان” کشدار و بلندی می گوید و ادامه می دهد:«یک چیز دیگر هم می خواستم. دلم می خواست برادرکوچکترم را ببینم.در آخرین ملاقات با خانواده ام او را نیاورده بودند و ندیده بودمش.»
می روم سراغ سوالی که خیلی ذهنم را مشغول کرده است. مشاور اطفالی که از کانون اصلاح و تربیت به دادگاه آمده بود، می گفت آرمان معدلش 7 شده بوده است.وقتی در دادگاه  صحبت از هوشمندی آرمان در طراحی نقشه اخفای جسد غزاله در دادگاه شد، پدر آرمان بی درنگ گفت:«معدل آرمان 7 بود.»
و شاید این تنها باری باشد که یک پدر که خودش تحصیلکرده و معلم دانشگاه است از اینکه معدل فرزندش 7 شده است، شرمگین نیست!
به آرمان می گویم:«چطور می شود، کسی که پدر و مادر تحصیلکرده ای دارد، با معدل 7 از دبیرستان فارغ التحصیل می شود؟»
می گوید:«سال های آخر دبیرستانم حالم خوب نبود.غمگین بودم. اوایل که وارد دبیرستان شده بودم حالم خوب بود،درسم هم خوب بود اما بعد نمی دانم چه شد که به هم ریختم.»
می گویم:«چرا حالت خوب نبود؟به خاطر ارتباطت با غزاله؟»
می گوید:«نه.به ارتباطم با غزاله ربطی نداشت.من غزاله را دوستش داشتم.»
مکثی می کند و با صدایی آرام تر که انگار می خواهد فقط خودم بشنوم می گوید:«هنوز هم دوستش دارم.»
می گویم:«اگر برگردی به عقب چه کاری را نمی کنی؟ یا چه کاری را که انجام دادی دیگر انجام نمی دهی؟»
می گوید:«آن روز غزاله از من خواست به خانه مان بیاید تا همدیگر را ببینیم.من هم دلم می خواست او را ببینم و قبول کردم. دلم برایش تنگ شده بود.اگر برگردم به عقب قبول نمی کنم بیاید همدیگر را ببینیم.»
می پرسم:«قبلا هم به خانه تان آمده بود؟»
می گوید:«با هم رفت و آمد داشتیم.»
می گویم:«می گفتی که پدر و مادرت حساس هستند؛ خط قرمزشان این است که دوستانت به خانه تان بیایند. پس چطور با غزاله رفت و آمد می کردی؟»
سکوت می کند
می گوید:«وقتی خانه نبودند به خانه ما می آمد.»
از آزادی از او می پرسم. می خوهم بدانم آزادی در نظرش چه رنگ و شکلی دارد.
می گوید:«فکر می کنم حکم مشخص است.با توجه به کیفرخواست من به قصاص محکوم می شوم.آزاد شدن در کار نیست.»
می گویم:«تو یک بار با قرار وثیقه آزاد شده بودی.آن موقع آزادی را چطور می دیدی؟ دلت می خواست در دنیای بعد از آزادی چه کنی؟»
گفت:«فقط چند روز آزاد بودم.حالم زیاد خوب نبود.چون تکلیف پرونده مشخص نبود. زندان ته دنیاست.»
می گویم:«در این نقطه که ته دنیاست تو به عنوان یک زندانی،چطور توانستی فوق لیسانس بگیری؟»
می گوید:«فقط برای دل خوشی پدر و مادرم سعی کردم درس بخوانم. شرمسارشان بودم. در زندان دیپلم گرفتم و رشته مهندسی پزشکی خواندم.اما در طول روز زیاد برای درس خواندن زمان نمی گذاشتم. یعنی نمی توانستم به این پرونده و این اتفاق فکر نکنم و تمرکز کنم. برای همین نمی توانستم زمان زیادی را به درس خواندن اختصاص دهم.اما هرطور بود، به خاطر دل پدر و مادرم خودم را به سمت درس کشاندم.»
مستاصل است و بعد از هر جمله اش می گوید می داند که حکمش بالاخره اجرا می شود.
می گویم:«الان دلت چه می خواهد؟»
می گوید:«دلم می خواهد حقیقت مشخص شود و همه باور کنند که من در قتل غزاله مقصر نبودم.من قتل نکردم.»
آخرین سوالم را می پرسم:«اگر خانواده غزاله رضایت دهند و تو آزاد شوی،بعد از آزادی چه می کنی؟»
اشک هایش سرازیر می شود. واقعی و حقیقی اشک می ریزد و می گوید:«فقط می روم پیش پدر و مادرم.»
بعد بلند می شود و می رود. مثل خیلی از متهمانی که در این راهرو دیدم با گردن کج و ناامید قدم بر می دارد.انگار با هر قدم یک مرحله دارد خودش را به سمت مرگ می کشاند.
یاد حرف وکیلش می افتم که همین چند دقیقه قبل در دادگاه به خانواده غزاله گفت:«آرمان هفت سال است که هر شب مرگ و قصاص و اعدام را تجربه کرده است.اگر هم رضایت دهید این جوان دیگر به آن زندگی قبل از زندان رفتنش برنمی گردد.او جوانی است که هفت سال هر شب در کابوسش اعدام شده است.»
می ایستم و رفتنش را نگاه می کنم.ردپای خیلی از متهمانی که الان زیر خروارها خاک خفته اند در ذهنم تداعی می شود.و رد پای خیلی ها که در اوج ناامیدی رضایت گرفتند و به زندگی برگشتند.
به اشک های مادر غزاله نگاه می کنم و قاب عکسی که در دست دارد.
مادر غزاله یک بار در حرف هایش می گفت:«سخت است دردانه آدم یکدفعه ناپدید شود. در خیابان راه می روم و به دخترانی که شبیه غزال من هستند خیره می شوم. با خودم می گویم اگر بود الان فلان مدرک تحصیلی را داشت. فلان لباس را می پوشید.شاید داشت عروس می شد.»
به نگاه ملتمس مادر آرمان نگاه می کنم که بر سر جان فرزندش چانه می زند.

آرمان و غزاله

 

18 دیدگاه
  1. محمد می‌گوید

    کاملا به نفع قاتل نوشتید.. نمیگید که مادر آون دختر سالها شب و روز نداره خوراک نداره اصلا یک لحظه آرام ندارد.. یه بچه سوسول دخترش جگر گوشش رو کشته و مثل یک زباله دور انداخته حالا کجا خدا داند… بعد شما بنفع این بچه سوسول قاتل قلم میزنی؟ اصلا خودت جای مادر غزاله بودی چه حسی داشتی؟ فقط همین حسو بگو

    1. روح الله می‌گوید

      احسنت

    2. ژيلا می‌گوید

      هر ادمي بخصوص بچه هم كه باشه ممكنه كه اشتباهي انجام بده، حالا كوچيك يا بزرگ ..اشتباه ارمان بزرك بوده درسته ولي هفت ساله داره زجر ميكشه ب نظرت كافي نيست اون خانوم تو ي لحظه بدون اينكه زجر بكشه از دنيا رفته ،همه ي ما ي روز از دنيا ميريم دير يا زود ولي خدا كنه كه با زجر نباشه ..ب نظرم با بخشيدن ي جوون هم خدا وهم بنده ش خوشحال ميشن واين بزرگواريه كسي كه ميبخشه رو نشون ميده …كينه وعقده وانتقام خود ادمو بيشتر اذيت ميكنه

    3. ای ام بی می‌گوید

      حتما باید بقیه هم بمیرن چون اون هفت ساله که غم عزیزش رو داره؟!؟ هرروز اینهمه آدم قبل از پایان مدت طبیعی عمرشون میمیرن! از حوادث طبیعی بگیر تا برو اتفاقاتی مثل جنگ و جنایت و بیماری و … ما میمیریم!!!! ما همه میمیریم!!! ولی نباید اینقدر به مرگ همدیگه مشتاق باشیم!
      الان خود تویی که اشتیاق به کشتن یه نفر دیگه نشون میدی فکر میکنی ازون بهتری؟!؟ به قاتل درونت نگاه کن چه بالا پایین میپره تا یکی دیگه رو‌در حال مرگ ببینه!!! ولی ! فکر میکنی بهتری! چون فکر میکنی حق داری! چون دینت مثلا بهت این حق رو‌داده!!!!
      اون هیتلری که برای سرنوشت هزاران یهودی تصمیم میگرفت فکر میکرد داره کار خوبی میکنه و اونها بدن!!!
      اون گروه های رادیکالیسم مسلمونی که سر ملت بیگناه رو‌میبرن‌هم فکر‌میکنن‌حق دارن!!!
      چه حقی داری؟!؟
      تو‌ این وسط چه حقی داری؟!؟
      حتی به عنوان ولی دم چه حقی داری؟!؟
      تو ام قاتلی فرقی نداره!!!
      لااقل با خودت شفاف باش بگو منم خوشم میاد از مرگ دیگران لذت میبرم! همین!!!
      وگرنه بعد هفت سال…
      اینا بهانه ست! بگو خوشم میاد به بهانه های مختلفی به قتل برسونم!
      اگه اون یه لحظه هم فکر نکرده همچین کاری کرده، من هفت سال بهش فکر کردم و منتظرش بودم!!!

      کاش ما دلیل های خوبی‌ برای گرفتن هستی همدیگه داشته باشیم!!! اگه قراره کسی بمیره، لااقل دلیل خوبی پشتش باشه! که با مرگ اون مسئله ای حل بشه! نه اینکه هیچی فقط …
      واقعا خجالت آوره بهانه ی کسی برای بعد از هفت سال گرفتن جان کس دیگه اینه که نمیتونه به غم از دست رفته ش کنار بیاد!!!
      خب شما به روانشناس نیاز داری! نه به یه قتل دیگه!!! با یه قتل دیگه میتونی کنار بیای اونوقت؟!؟ دلت آروم میشه میگی آخ جون قضیه حل شد؟!؟ از الان به بعد راحت میخوابم؟!؟

      اینجا قتلی میبینم بدون برنامه، از سر احساس و‌ دیوانگی ، جنون ناگهانی و‌ حماقت، میتونم بفهممش!! در لحظه به اینجا رسیده … در لحظه هم میتونسته به اینجا نرسه!

      امیدوارم خانواده ی مقتول از مرگ جوون دیگه ای جلوگیری کنن و‌ متوجه باشن بدشانس بودن، درست مثل همین پسر… هرچند خیلی سخته درک اینکه بیشتر از هرچیز دیگه ای بدشانس بودن…

      همیشه دعا میکنم خدا مارو جای درست، سر راه آدمهای درست، در زمان درست قرار بده!
      اگه این هماهنگی جور نشه دیگه هیچی علاج بعد از واقعه نمیتونه باشه!

      در آخر من‌ کوچکترین نسبتی با خانواده ی قاتل یا مقتول ندارم! فقط یه ناظرم که به حال دو خانواده تاسف‌ میخورم اما دلم نمیخواد شاهد مرگ دیگه ای باشم

      1. shadi می‌گوید

        آفرین به شما،لذت بردم

      2. ایلان می‌گوید

        ای ام بی، خیلی خوب نوشتی جز آخراش که رفتی تو فاز دعا کردن و از حقیقت طبیعت فاصله گرفتی

      3. زیبا می‌گوید

        آدم به اصطلاح روشنفکر ، اگر برای عزیزترین کس تو این اتفاق می افتاد هم همین حرف را میزدی اگر غزاله اتفاقی کشته شده بود این درست بود ولی ارمان با میله بارفیکس تو سر دختر زده و مثل زباله اورا به سطل اشغال انداخته با بیرحمی تمام حالا اعدام حق اوست ، بودند قاتلانی که بخشیده شدند و مجدد مرتکب قتل شدند اگر اعدام می شدند قتل دوم صورت نمیگرفت

    4. Soni می‌گوید

      خانم يا اقاي اي ام بي ايا شما بچه داري ؟
      اگه داري به اين فكر كن كه تنها بچه رو مثل يه آشغال انداختن توي زباله بچه اي كه شب و روز براش زحمت كشيدي
      و بعد ندوني كه چرخ شده يا سوزونده شده يا هر چيز ديگه

      مادر غزاله و مادر ارمان نابود شدند
      ولي مادر غزاله جنازه اي نديده كه اروم بگيره

  2. n می‌گوید

    یا خدا عادل ودانا فقط تویی خودت به هممون کمک کن🙏🙏کاش جسد پیدا بشه کاش خونواده ی اون دختر هم آرمان رو ببخشن یا امیرالمومنین مددی.کاش خونواده ها بیشتر رو بچه هاشون کنترل داشته باشن

  3. مجید می‌گوید

    چون با نقشه قبلی قتل صورت نگرفته اگر ببخشند خیلی بهتر هست و بزرگی کرده اند همه ما کارهای ناخواسته ای کرده ایم که پشیمانیم

    1. سبو می‌گوید

      آفرین.در« لحظه» به اینا رسیده و در لحظه هم می‌توانسته به اینجا نرسه.صحبتایی بود که از درک بالا نشات گرفته بود.کاملا موافقم

  4. م... د می‌گوید

    اگر حکم درست وبه موقع انجام میشداینجوری ازیه قاتل دفاع نمیکردن وخانواده مقتول وبده کار…. این بی انصافی است

  5. گل می‌گوید

    سلام منم هیچ نسبتی با هیچ کدوم از خانواده ها ندارم هر دو خانواده حق دارن اما یه چیزی که مهمه اینه که با قصاص آرمان، غزاله زنده نخواهد شد هر چند بخاطر آنچه انجام شده مجازات هست اما می خوام بگم اگه می تونن ببخشن وقتی ببخشن هم فرصت دوباره به آرمان دادن برای خوب زندگی کردن هم در عین حال اون تا آخر عمر خودش رو بدهکار و مدیون خانواده غزاله می دونه و فکر می کنم غزاله هم از این کار راضی تر باشه . من برای آرمان نذر حضرت ابوالفضل (ع) کردم می دونید چرا ؟! چون این آقا کسی بود که حتی غیر مسلمانان و حتی کافران رو هم محروم نکرد اون با رفتارش دشمنانش رو شرمنده کرد . ابوالفضل (ع) تنها کسی هست که هم دشمن و هم دوستانش با اعتقاد و با احترام ازش نام می برن. فقط اگه خواستن ببخشن می تونن به جای اعدام اینگونه مجازات کنن که آرمان تا آخر عمرش باید نوکری آقا ابوالفضل (ع) رو به عهده بگیره و ثوابش رو به غزاله هدیه کنه

  6. شکوفه می‌گوید

    این پسر کاملا بیمار روانی هست‌ و باید قصاص بشه. علاوه بر قاتل بودن. کاملا پریشان حال بوده‌ و بعید هست از سیستم قضایی که از لحاظ روانی این پسر رو بررسی کنن. ازقیافش هم مشخصه کمی عقب ماندگی داره

    1. hora می‌گوید

      منم نظر شما رو دارم..

  7. باران می‌گوید

    انشاالله به امید خدا و چهارده معصوم اعدام نمیشه همه چیز دست خداست نه بنده خدا. تاخدانخوادبرگی از درخت نمیفته خدا به خانواده غزاله صبر بده ورمانت روهم از چوبه دار نجات بده انشاالله. هرکسی موافقه یک صلوات هم به نیت غزاله هم برای نجات آرمان بفرسته

  8. ندا می‌گوید

    ببخشید تابخشیده بشین

  9. ایمان می‌گوید

    اگر در لحظه عصبانیت چاقو یا آلت قتاله ای در دست داشتید و خاستید با اون به مخاطب حمله کنید فقط قبل از حمله اون چاقو رو از این دستتون بگذارید توی اون دستتون !!!

ارسال دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

از اینکه دیدگاه خود رو با ما در میان گذاشتید، خرسندیم.